ba to bodan

برچسبها:
تقديم به كسي كه هميشه دغدغه ي ازدست دادنشودارم....

دوباره دارد غروب می شود....دلهره دارم و یک غم عجیب...و فاصله دارم، از خودم.
این منم با اندیشه های سبز برای امروز و فردایم کنار تو...تولد من است و امشب سخت در خود فرو می روم.غرق اندیشه هایم می شوم و دوباره آن بغض سنگین می آیدو در گلویم می نشیند و من چه ساده سکوت را می پذیرم.شب تولد من است و من در بهت و حیرت گذر از این روزها و آن روزها...من چه باور نکردنی جوان مانده ام...پس از آن همه سختی...تنهایی و عذاب...من گذشته را با خود دارم...امروز را زندگی و فردا را روشن می بینم...من شبیه هیچ کس نیستم....
غروب شد...زانوهایم را بغل می گیرم و به خورشید خیره می شوم...چراغ ها روشن می شوند و من یک شمع روشن می کنم: یک سال گذشت.حال مر امسال زیباتر کن...تو و فقط تو ای خدای من...
تاريكي اتاقم شكسته ميشودبانوري ضعيف...لرزشي روي ميزكنارتختم مي افتدازاين صدامتنفربودم چشمهايم راميمالمnew massegتا لود شودآرزوميكنم كاش توباشي سكوت ميكنم آرزوي بي جايي بود...
"بده دستاتو تا فالت بگیرم، عزیزت یه سفر در پیش داره؛"
"این اسمی که کف دستت نوشتی، میخواد ترکت کنه، تنهات بذاره؛"
ایناروگفت و رفت اون فالگیره، سه بارم زیرگوشم گفت میره...
بهش خندیدموگفتم ولش کن! یه چیزی گفت، بیچاره فقیره...
حالا من موندم و اسمی که کم کم، داره از کف دستم پاک میشه...
دارم کابوس فالم رو می بینم، داره این قصه وحشتناک میشه...
با اشکام وسعت دلتنگیهامو، دارم رو آستینم می نویسم...
اگه گریه بذاره می نویسم، جدایی داغ عاشق سوز میشه...
عزیزم نیستی پیشم ببینی، شبم با گریه کردن روز میشه...
هوای خونه سنگینه....بازم با گریه خوابم برد...
چرا دروغ...
امروز اعتراف میکنم...
دوستت دارم...
همه میگن قیدتو بزنم،اما نمیزنم...
آره شاید هیچ وقت مال من نشی،اما میخوام که دوست داشته باشم
همه میگن فراموشش کن،منم میگم نمیتونم...
نمیخوام فراموشت کنم...
اشکال نداره،زجر میکشم اما تو دلم نگه میدارمت...
این همه مدت با نداشتنت عاشقت موندم...
شماهایی که میگید لیاقتت بیشتر از اینه،من حرف از لیاقت نمیزنم
حرف من عشقه،عشق...
چیزی که همتون فکر میکنید تجربه اش کردید،اما فقط فکر میکنید!
عشقم...
حرف آخر...
از همه چیزم به خاطرت گذشتم
غرورم
شخصیتم
دوستام
الانم فقط زندگیم مونده،از اونم میگذرم بخاطرت
هیچ یک را نفهمیدی،اما مهم نیست
من از اینا نگذشتم که بیای سمتم
گذشتم چون وظیفه عاشقه که به خاطره عشقش از همه چیز بگذره



عقربه های دل بی هدف از پی هم میگذرند،
ساعت ها، دقیقه ها...
و من هم گام می شوم با تیک تاک غریبانه ای
که هل می دهد مرا رو به سمت آفتاب...
آدم ها را می گذرم
کنارشان می نشینم
می خندم، می خندند
سکوت می شوم، می شنوند
حرف می زنند، می فهمم
خط به خط عبور می کنم خانه ها، خیابان ها را
جای دستانم عوض می شود میان دست هایی از جنس آشتی
و می نوشم، گرم ... محبت نگاه هایی را که سرد نیستند... تلخ نیستند... دور نیستند!
لبریز می شوم از احساس
خانه را روانه می شوم به قصد معبدگاهی همیشگی
خوبم، خوبِ خوب... اما کمی مبهم، اما کمی خاموش!
شب از راهی دور فرا می رسد
و نگاهم به رسم عادت می گذراند آسمان را از پی ستاره ای
سر می روم از ثانیه ها
دیگر نه دستی در دستانم و نه نگاهی در نگاهم!
تمام، تو می شوم... آن جا که تمام می شود دنیا برای احساسم
ساعت دل کشاکش عقربه ها را برای تلاقی با هم، در توقف گاه نهایی دچار می شود...
زمان می گذرد،
من و پنجره و نگاه و یک آسمان تو...
و عقربه ها پیروز می شوند نبرد را
زمان می ایستد به احترام ایستگاه آخر
و من میهمان دلتنگی شبانه ای می شوم که تو میزبان با وفای آنی
و مسبب تک تک خاطرات بی گناه!
چشمانم را می بندم و مرورت می کنم،
آن جا که سکوت می شوم و میفهمی!
نگاه می شوم و می خوانی
مهر می شوم و محبت می شوی
دل می شوم و محرم می مانی!